عمرها فکر وصال تو عبث بود عبث

عمرها فکر وصال تو عبث بود عبث
عشق‌بازی به خیال تو عبث بود عبث
 
سالها قطره زدن مور ضعیفی چو مرا
در پی دانهٔ خال تو عبث بود عبث
 
از تو هرگز چو سرافراز به سنگی نشدیم
میوهٔ جستن ز نهال تو عبث بود عبث
 
بی‌لبت تشنه چو مردیم شکیبائی ما
در تمنای زلال تو عبث بود عبث
 
پر برآتش زدن مرغ دل ما ز وفا
بر سر شمع جمال تو عبث بود عبث
 
به جوابی هم ازو چون نرسیدی ای دل
زان غلط بخش سئوال تو عبث بود عبث
 
محتشم فکر من اندر طلب او همه عمر
چون خیالات محال تو عبث بود عبث
 
۱۴۱

بی‌پرده برآئی چو به صحرای قیامت

بی‌پرده برآئی چو به صحرای قیامت
خلد از هوس آید به تماشای قیامت
 
هنگامه بگردد چو خورد غلغلهٔ تو
بر معرکه معرکه آرای قیامت
 
در حشر گر آید نم رحمت ز کف تو
روید همه شمشیر ز صحرای قیامت
 
در قتل من امروز مبر خوف مکافات
کاین داوری افتاد به فردای قیامت
 
بنشین و مجنبان لب عشاق که کم نیست
غوغای قیام تو ز غوغای قیامت
 
پروردهٔ تفتندهٔ بیابان تمنا
جنت شمرد دوزخ فردای قیامت
 
فرداست دوان محتشم از دست تو در حشر
با صد تن عریان همه رسوای قیامت
۱۳۶

زانطره دل سوی ذقنت رفته رفته رفت

زانطره دل سوی ذقنت رفته رفته رفت
در چه ز عنبرین رسنت رفته رفته رفت
 
پیشت چو شمع اشگ بتان قطره قطره ریخت
صد آبرو در انجمنت رفته رفته رفت
 
من بودم و دلی و هزاران شکستگی
آن هم به زلف پرشکنت رفته رفته رفت
 
گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر
عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت
 
رفتی به مصر حسن و نرفتی ازین غرور
آن جا که بوی پیرهنت رفته رفته رفت
 
جان را دگر به راه عدم ده نشان که دل
در فکر نقطهٔ دهنت رفته رفته رفت
 
ای محتشم فغان که نیامد به گوش یار
آوازه‌ای که از سخنت رفته رفته رفت