ناگه از میکده فغان برخاست

ناگه از میکده فغان برخاست
ناله از جان عاشقان برخاست

شر و شوری فتاد در عالم
های و هویی ازین و آن برخاست

جامی از میکده روان کردند
در پیش صد روان، روان برخاست

جرعه‌ای ریختند بر سر خاک
شور و غوغا ز جرعه‌دان برخاست

جرعه با خاک در حدیث آمد
گفت و گویی از میان برخاست

سخن جرعه عاشقی بشنید
نعره زد و ز سر جهان برخاست

بخت من، چون شنید آن نعره
سبک از خواب، سر گران برخاست

گشت بیدار چشم دل، چو مرا
عالم از پیش جسم و جان برخاست

خواستم تا ز خواب برخیزم
بنگرم کز چه این فغان برخاست؟

بود بر پای من، عراقی، بند
بند بر پای چون توان برخاست؟/۲۰

مست خراب یابد هر لحظه در خرابات

مست خراب یابد هر لحظه در خرابات
گنجی که آن نیابد صد پیر در مناجات

خواهی که راه‌یابی بی‌رنج بر سر گنج
می‌بیز هر سحرگاه خاک در خرابات

یک ذره گرد از آن خاک در چشم جانت افتد
با صدهزار خورشید افتد تو را ملاقات

ور عکس جام باده ناگاه بر تو تابد
نز خویش گردی آگه، نز جام، نز شعاعات

در بیخودی و مستی جایی رسی، که آنجا
در هم شود عبادات، پی گم کند اشارات

تا گم نگردی از خود گنجی چنین نیابی
حالی چنین نیابد گم گشته از ملاقات

تا کی کنی به عادت در صومعه عبادت؟
کفر است زهد و طاعت تا نگذری ز میقات

تا تو ز خودپرستی وز جست وجو نرستی
می‌دان که می‌پرستی در دیر عزی و لات

در صومعه تو دانی می‌کوش تا توانی
در میکده رها کن از سر فضول و طامات

جان باز در خرابات، تا جرعه‌ای بیابی
مفروش زهد، کانجا کمتر خرند طامات

لب تشنه چند باشی، در ساحل تمنی؟
انداز خویشتن را در بحر بی‌نهایات

تا گم شود نشانت در پای بی‌نشانی
تا در کشد به کامت یک ره نهنگ حالات

چون غرقه شد عراقی یابد حیات باقی
اسرار غیب بیند در عالم شهادات/۸

بکشم به ناز روزی سر زلف مشک رنگش

بکشم به ناز روزی سر زلف مشک رنگش
ندهم ز دست این بار، اگر آورم به چنگش

سر زلف او بگیرم، لب لعل او ببوسم
به مراد، اگر نترسم ز دو چشم شوخ شنگش

سخن دهان تنگش بود ار چه خوش، ولیکن
نرسد به هر زبانی سخن دهان تنگش

چون نبات می‌گدازم، همه شب، در آب دیده
به امید آنکه یابم شکر از دهان تنگش

بروم، ز چشم مستش نظری تمام گیرم
که بدان نظر ببینم رخ خوب لاله رنگش

چو کمان ابروانش فکند خدنگ غمزه
چه کنم که جان نسازم سپر از پی خدنگش؟

زلبش عناب، یارب، چه خوش است!صلح اوخود
بنگر چگونه باشد؟ چو چنین خوش است جنگش

دلم آینه است و در وی رخ او نمی‌نماید
نفسی بزن، عراقی، بزدا به ناله زنگش/ ۱۴۰

ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته

ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته
عکس نورت تابشی بر کُن فکان انداخته

نقشبند فطرتت نقش جهان انگیخته
بر بساط لامکان شکل مکان انداخته

چیست عالم؟ نیم ذرّه در فضای کبریات
آفتاب قدرتت تابی بر آن انداخته

کیست جان؟ از عکس انوار جمالت تابشی
چیست تن؟ خاکی درو آب روان انداخته

تا شود سیراب زآب معرفت هر دم گیا
فیض مهرت قطره ای در کشت جان انداخته


فخرالدین عراقی