یک دمک، با خودآ، ببین چه کسی

یک دمک، با خودآ، ببین چه کسی
از که دوری و با که هم نفسی
 
ناز بر بلبلان بستان کن!
تو گلی، گل، نه خاری و نه خسی
 
تا کی ای عندلیب عالم قدس!
مایل دام و عاشق قفسی؟
 
تو همایی، همای، چند کنی
گاه، جغدی و گاه، خرمگسی؟
 
ای صبا! در دیار مهجوران
گر سر کوچه‌ی بلا برسی
 
با بهائی بگو که با سگ نفس
تا به کی بهر هیچ در مرسی
۲۳

مضی فی غفلة عمری، کذلک یذهب الباقی

مضی فی غفلة عمری، کذلک یذهب الباقی
ادر کأسا و ناولها، الا یا ایها الساقی
 
شراب عشق، می‌سازد تو را از سر کار آگه
نه تدقیقات مشائی، نه تحقیقات اشراقی
 
الا یاریح! ان تمرو علی وادی أخلائی
فبلغهم تحیاتی و نبهم باشواقی
 
وقل یا سادتی انتم بنقض العهد عجلتم
و انی ثابت باق علی عهدی و میثاقی
 
بهائی، خرقه‌ی خود را، مگر آتش زدی، کامشب
جهان، پر شد ز دود کفر و سالوسی و زراقی
۲۴

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی

ساقیا! بده جامی، زان شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب جسمانی
 
بهر امتحان ای دوست، گر طلب کنی جان را
آنچنان برافشانم، کز طلب خجل مانی
 
بی‌وفا نگار من، می‌کند به کار من
خنده‌های زیر لب، عشوه‌های پنهانی
 
دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی؟
 
ما ز دوست غیر از دوست، مقصدی نمی‌خواهیم
حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی
 
رسم و عادت رندیست، از رسوم بگذشتن
آستین این ژنده، می‌کند گریبانی
 
زاهدی به میخانه، سرخ روز می‌دیدم
گفتمش: مبارک باد بر تو این مسلمانی
 
زلف و کاکل او را چون به یاد می‌آرم
می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی
 
خانه‌ی دل ما را از کرم، عمارت کن!
پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی
 
ما سیه گلیمان را جز بلا نمی‌شاید
بر دل بهائی نه هر بلا که بتوانی
۲۵