داستانی نه تازه

شامگاهان که روئیت دریا
نقش درنقش می نهفت کبود
داستانی نه تازه کرد، به کار
رشته ئی بست و رشته ئی بگشود.
رشته های دگر برآب ببرد.
اندرآن جایگه که فندق پیر
سایه درسایه بر زمین گسترد
چون بماند آب جوی از رفتار
شاخه ئی خشک کرد و برگی زرد.
آمدش باد و با شتاب ببرد.
همچنین درگشاد و شمع افروخت
آن نگارین چربدست استاد
گوشمالی به چنگ داد و نشست
پس چراغی نهاد بر دم باد.
هرچه ازما به یک عتاب ببرد.
داستانی نه تازه کرد، آری
آن ز یغمای ما به ره شادان
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
از خرابی ماش آبادان
دلی از ما ولی خراب ببرد. !
 
فروردین ماه سال۱۳۲۵
 

هنوزاز شب دمی باقی ست

هنوزاز شب دمی باقی ست، می خواند در او شبگیر،
وشب تاب، از نهانجایش، به ساحل میزند سوسو .
 
به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
به مانند دل من که هنوز ازحوصله و زصبر من باقی ست در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند.
 
و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش، امید انگیز، بامن
دراین تاریک منزل می زند سوسو .
 
سال ۱۳۲۹
 

داروگ

خشک آمد کشتگاه من
درجوارکشت همسایه
گرچه میگویند:«می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران درمیان سوگواران»
قاصد روزان ابری، داروگ ! کی می رسد باران ؟
 
بر بساطی که بساطی نیست
دردرون کومه ی تاریک من که ذرّه ئی با آن نشاطی نیست
و جداردنده های نی به دیواراطاقم، دارد از خشکیش می ترکد
« چون دل یاران که درهجران یاران »
قاصد روزان ابری، داروگ ! کی می رسد باران؟
 
سال ۱۳۳۲