چون دم از سودای جانان میزنم

چون دم از سودای جانان میزنم
آتش اندر آب حیوان میزنم

شور لیلی طاقتم را طاق کرد
همچو مجنون بر بیابان میزنم

جرعهٔ دردی بصد خون جگر
میکنم پیدا و پنهان میزنم

میکشم آهی بیاد لعل او
آتش اندر آب حیوان میزنم

گر چه مستم راه مسجد میروم
گر چه گبرم لاف ایمان میزنم

بی‌نیـٰازم دار و معذورم اگر
خنده بر ناز طبیبان میزنم

عشقم اسباب بزرگی کرده ساز
تکیه بر جای بزرگان میزنم

داغ را هم داغ مرهم مینهم
زخم را هم زخم بر جان میزنم

گریه بر تاج فریدون میکنم
خنده بر تخت سلیمان میزنم

بر سر دریای خون جولان زنم
بی تو گر مژگان به مژگان میزنم

پادشاه وقت خویشم چون رضی
مهر طغرا را انالان میزنم //۶۰

نقابی بر افکن ز پی امتحان را

نقابی بر افکن ز پی امتحان را
که تا بینی از جان لبالب جهان را

چو در جلوه آیی بدین شوخ و شنگی
برقص اندر آری زمین و زمان را

بروی زمین مهروار ار بخندی
بزیر زمین درکشی آسمان را

من از حسرت رویش از هوش رفتم
خدایا شکیبی تماشاکنان را

به دل زان نداریم یک مو گرانی
که بر سر کشیدیم رطل گران را

بهارت دلا کس ندانست چون شد
بهر حال دریاب فصل خزان را

فراموش کردند از مهربانی
چه افتاد یاران نامهربان را

از آن نام تو بر زبان می نراندم
که میسوخت نام تو  کلام و زبان را

رضی این چه شور است در نالهٔ تو
که از هوش بردست پیر و جوان را