چند آسمان ورای تمنای ابرها

چند آسمان ورای تمنای ابرها
فریاد میزنند که مولای ابرها
 
بی تو قرار نیست ببارند غیر خون
این سرنوشت حتمی فردای ابرها
 
باران! که چون نرفتن تو غیر ممکن است
لختی بمان به روی حرم جای ابرها
 
اطفال صف کشیده که بر شانه ات روند
چون دیدنیست دشت زبالای ابرها
 
از شرم آب شد بدنت تا بخار شد
از جسم توست تک تک اجزای ابرها
 
اینگونه شد که راز فراوانی غمت
پیوند میخورد به معمای ابرها
 
یک ماه گمشده! به تمنای آب نیست
منظور خواهرت ز تماشای ابرها
 
در امتداد آبی سیر نگاه تو
پا میگذاشت قافله جا پای ابرها
 
برخیز چون به علقمه مه گرفته ات
خیره شده خدای تو از لای ابرها
 
(هادی جانفدا)

در این غوغای بی آبی، که خشکیده همه گل ها

در این غوغای بی آبی، که خشکیده همه گل ها
به اَمر تو شدم، سقّا، منم عبد و تویی مولا
 
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
علمدارم چه غم دارم، که از دستم علم افتد
 
مباد از دفتر عشقت، به نام من قلم افتد
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
 
خدای کعبه جز رویت، نداده قبله ای یادم
نماز آخرم بود، و به سر بر سجده افتادم
 
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
ببین از بادۀ عشقت، به میدان مستی افتاده
 
مگر دامان تو گیرد، به راهت دستی افتاده
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
 
امیر لشگرت بی دست، میان لشگری مانده
بیا بنگر ز پروانه، فقط خاکستری مانده
 
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
به تو شرط وفاداری اگر بر جا نیاوردم
 
کمک کن تا که برخیزم، به دور مادرت گردم
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
 
ببین احسان یک بانو، سرم بگرفته بر زانو
به چشمِ پر ز خون دیدم، گرفته دست بر پهلو
 
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
گل ام البنین عباس، به دریا تشنه لب پا زد
 
به دریا پا نهاد اما، لبش آتش به دریا زد
شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت
 
(علی انسانی)

دریا به موج زلف کمندش اسیر بود

دریا به موج زلف کمندش اسیر بود
آب شریعه تشنه ی کام امیر بود
 
مشکی به عمق دید حرم روی دوش داشت
حتّی فرات پیش نگاهش حقیر بود
 
یک آبگیر غلغله از روبهان پست
پیش یلی که اصل و تبارش ز شیر بود
 
با آرزوی خنده ی اصغر به آب زد
ساقی نبود منجی طفل صغیر بود
 
دریا عقب کشید و تلاطم فرو نشست
مثل همیشه هیبت او بی نظیر بود
 
نوحانه پا به عرصه ی طوفان خون نهاد
موسای نیل علقمه خود موج گیر بود
 
مردانه دست بیعت سرخی به مشک داد
او از نژاد برکه ی سبز غدیر بود
 
همراه آب جان به کف مشک می سپرد
با آب مشک، چشم و دلش هم مسیر بود
 
باید به داد تشنه ی ششماهه می رسید
فرصت نمانده بود و زمان دیرِ دیر بود
 
مرد رشید علقمه با عزم راسخش
می تاخت سوی خیمه ولی سر به زیر بود
 
از آن طرف نگاه سه ساله به شوق آب
در انتظار مشک عموی دلیر بود
 
لبهای دخترک چو لب کودک رباب
مجروح زخم دشنه ی خشک کویر بود
 
(مصطفی متولی)

امشب شب توسّل ما بر دو دست توست

امشب شب توسّل ما بر دو دست توست
در عشق حرف اوّل دفتر دو دست توست
 
تا مشک خالی تو شود پر ز اشک ما
رزق تمام گریه کنان بر دو دست توست
 
ای دست انبیاء و ملائک دخیلتان
باب المراد تا خود محشر دو دست توست
 
ای مستجار حضرت ارباب، الدّخیل
زیبا قمر، پناه برادر دو دست توست
 
ای مسجدی که وقف شدی بر حسینیه
گلدسته های نذری مادر دو دست توست
 
مشکی که داد بر تو سکینه گواه ماست
باب الحوائج لب اصغر دو دست توست
 
شمشیر زن بیا و به نیزه بسنده کن
چون ذوالفقار حضرت حیدر دو دست توست
 
معجر نمی کشد احدی از سر کسی
وقتی دخیل گوشه ی معجر دو دست توست
 
حتماً در علقمه پدر مشک می شوی
با لشگری همیشه برابر دو دست توست
 
مشکت به دست راست و نیزه به دست چپ
مبهوت کار جنگی ات آخر دو دست توست
 
وقتی که از بدن شود این دست ها جدا
باید که خواند فاتحه ی طفل خیمه را
 
(سعید توفیقی)

شرم مرا به خیمۀ طفلان که می ‌برد؟

شرم مرا به خیمۀ طفلان که می ‌برد؟
مشک مرا به خیمۀ سوزان که می ‌برد؟
 
ادرک اخا سرودم و نالیده ‌ام ز دل
این ناله را به محضر سلطان که می‌ برد؟
 
سقا به خون نشست و علم بر زمین فتاد
با دختران خبر ز مغیلان که می ‌برد؟
 
دستم فتاد و پنجۀ دشمن گشوده شد
این قصه را به موی پریشان که می‌برد؟
 
دشمن به فکر غارت و معجر کِشی فتاد
این شرح را به طفل هراسان که می ‌برد؟
 
این غصه سوخت جان مرا صد هزار بار
سادات را به ناقۀ عریان که می ‌برد؟
 
(محمد سهرابی)

اهل عالم هنر ار خصلت عباس من است

اهل عالم هنر ار خصلت عباس من است
عشق در سایه شخصیت عباس من است
 
منم آن یار امین حامی دین ام بنین
هرچه دارم همه از دولت عباس من است
 
همسرم شیر خدا و پسرانم همه شیر
شیر مردان وله از صولت عباس من است
 
در شب چاردهم، ماه که پرنورتر است
عکسی از نیم رخ صورت عباس من است
 
هنر آن نیست که لب تشنه بمیری به کویر
هنر آن است که در طینت عباس من است
 
تشنه لب داخل دریا شد و عطشان برگشت
این همان قطره ای از همت عباس من است
 
غیرت الله علی بی بدل است، اما گفت
بدل غیرت من غیرت عباس من است
 
نه فقط یثرب و شامات و نه ایران و عراق
کرده کاری همه جا صخبت عباس من است
 
هر کسی را نتوان باب الحوائج گفتن
به حقیقت قسم این شهرت عباس من است
 
کوهها شد متحیر به ثبات قدمش
سروها در عجب از قامت عباس من است
 
جثه اش گر چه ز شمشیر جفا کوچک شد
این بزرگی است، که از عزت عباس من است
 
قدرت آن نیست به یک حمله سپاهی بکشی
قدرت لم یزلی قدرت عباس من است
 
یا علی گفت و امان نامه ز دشمن نگرفت
دین فروشی بری از ساخت عباس من است
 
هی نگویید چرا ام بنین پیر شده
سبب حالت من حالت عباس من است
 
دستهای پسرم گشته قلم در لب آب
صفحه سینه پر از محنت عباس من است
 
این شنیدم زده فریاد، غریبم مولا
غصه قلب حسین غربت عباس من است
 
(ولی الله کلامی زنجانی)

ای لشکر حق را سر و سردار اباالفضل

ای لشکر حق را سر و سردار اباالفضل
وی دست علی در صف پیکار اباالفضل
 
هم خون حسین بن علی در تن پاکت
هم روح تو در پیکر ایثار اباالفضل
 
ریحانۀ دو فاطمه، ماه سه خورشید
آرام دل حیدر کرار اباالفضل
 
مانند تو در ارتش اسلام که دیده
فرمانده و سقا و علمدار اباالفضل
 
تو ماه بنی هاشمی و ما شب تاریک
تو لالة عباسی و ما خار اباالفضل
 
هم کاشف کرب پسر فاطمه  هستی
هم خیل بنی فاطمه را یار اباالفضل
 
بر حاجت خود کرده صد و سی و سه نوبت
هر خسته دلی نام تو تکرار اباالفضل
 
در مصر ولایت شده بر یوسف زهرا
تو مشتری و علقمه بازار اباالفضل
 
عشق و ادب و غیرت و ایثار و شهادت
کردند به آقایی ات اقرار اباالفضل
 
تو رسته ای از خویش و گرفتار حسینی
خلقند به عشق تو گرفتار اباالفضل
 
ما بهر تو گریان و زند زخم تو خنده
پیوسته به شمشیر شرربار اباالفضل
 
برخیز سکینه به حرم منتظر توست
جامش به کف و اشک به رخسار اباالفضل
 
از سوز عطش آب شده طفل سه ساله
مگذار بگرید به حرم زار اباالفضل
 
تا آن که ببینند به تن دست نداری
یک لحظه سر از علقمه بردار اباالفضل
 
مگذار رود زینب کبری به اسیری
ای دست علی، دست برون آر اباالفضل
 
تو چشم حسینی که زده تیر به چشمت
ای دور حرم چشم تو بیدار اباالفضل
 
کی گفته تن پاک تو در علقمه تنهاست
گردیده تو را فاطمه زوار اباالفضل
 
خون دل ما را که شده اشک عزایت
زهرا و حسین اند خریدار اباالفضل
 
مگذار شود خشک دمی دیدة "میثم"
چشمی که بگریم به تو بسیار اباالفضل
 
(غلامرضا سازگار)

وقتی که بغض کوفه بنای جفا گذاشت

وقتی که بغض کوفه بنای جفا گذاشت
آمد عمود و سر به سرت بی هوا گذاشت
 
چون ابرویت شکافت دگر چاره ای نماند
امّا دوباره تیر به چشمت چرا گذاشت
 
بی دست آمدی به زمین صورتت شکست
پس درد عشق بر لب تو اخا گذاشت
 
چندین هزار تیر تنت را نشانه رفت
تیری نبود که هدفش را خطا گذاشت
 
شرم تو و ارادۀ حق پیش پای یار
مشکت جدا دو دست تو را هم جدا گذاشت
 
آن جلوۀ عبوسیِ رویت بهم که ریخت
دشمن تو را بحال خود آیا رها گذاشت
 
قبل از حسین پیکر تو شقّه شقّه شد
اول عدو به جسم علمدار پا گذاشت
 
دستی که بود بوسه گه پنج مصطفی
یک نانجیب خنده کنان زیر پا گذاشت
 
وقتی که خصم حکم تهاجم به خیمه داد
این کار را به عهدۀ یک بی حیا گذاشت
 
اهل خیام دست به معجر شده، حسین
تا بر زمین ستون خیام ترا گذاشت
**
ای بهترین ذخیرۀ اربابِ بی کفن
ذُخرُ الحسین! نام تو را هم خدا گذاشت
 
دریا اگر به مشک تو سقا وفا نکرد
دریایی از وفای تو را عشق جا گذاشت
 
یاد حسین، آب روی آب ریختی
وقتی فرات تشنه لبان را رها گذاشت
 
(محمود ژولیده)

جز تو به فکر خیمه گاهم هیچ کس نیست

جز تو به فکر خیمه گاهم هیچ کس نیست
بعداز تو آب آور بخواهم هیچ کس نیست
 
پای شریعه  لشکرم  را دادم از دست
جز یک حرم زن، در سپاهم هیچ کس نیست
 
غربت سراغم آمد عباسم  که می رفت
غیر از علی اصغر، گواهم هیچ کس نیست
 
زیر بغل های مـرا باید بگیری
من  داغ دیدم عذرخواهم هیچ کس نیست
 
تنها شدم اطرافم اما ازدحام است
هم هست یعنی آشنا هم هیچ کس نیست
 
بی دست می شد کــــاش دسـتم را بگیری
حالا که بی تو تکــیه گاهم هیچ کس نیست
 
فرقت شکسته با علی فرقی نداری
پاشیده تر از جسم ماهم هیچ کس نیست
 
(صابر خراسانی)

در بین این شب ها شب تو فرق دارد

 در بین این شب ها شب تو فرق دارد
چون بین ما اصلا تب تو فرق دارد
 
از پرچمی که روی دوشت فخر میکرد
معلوم شد که منصب تو فرق دارد
 
مثل علی مرد خدا مرد دعایی
در سجده یارب یارب تو فرق دارد
 
عباسیون را به بصیرت می شناسند
آقا اصول مکتب تو فرق دارد
 
تو پیر عشقی میر عشاق الحسینی
با کل عالم مذهب تو فرق دارد
 
با دست دادن عشق را اثبات کردی
طرز بیان مطلب تو فرق دارد
 
وقتی که زانو میزنی در پای محمل
یعنی رکاب زینب تو فرق دارد
 
در دست هایت آب بود اما نخوردی
از تشنگی زخم لب تو فرق دارد
 
وقتی به تو آقا به نفسی انت را گفت
در آسمان جبرئیل فورا مرحبا گفت
 
(سید پوریا هاشمی)
 

وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای

وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای
خوش به حال لب اصغر که تو سقا شده‌ای
 
آب از هیبت عباسی تو می‌لرزد
بی عصا آمده‌ای حضرت موسی شده‌ای
 
به سجود آمده‌ای یا که عمودت زده ‌اند
یا خجالت زده‌ای وه که چه زیبا شده ‌ای
 
یا اخا گفتی و ناگه کمرم درد گرفت
کمر خم شده را غرق تماشا شده ‌ای
 
منم و داغ تو و این کمر بشکسته
توئی و ضربه‌ای و فرق ز هم وا شده‌ ای
 
سعی بسیار مکن تا که ز جا برخیزی
کمی هم فکر خودت باش ببین تا شده ‌ای
 
مانده‌ام با تن پاشیده‌ات آخر چه کنم؟
ای علمدار حرم مثل معما شده ‌ای
 
مادرت آمده یا مادر من آمده است
با چنین حال به پای چه کسی پا شده ‌ای
 
تو و آن قد رشیدی که پر از طوبی بود
در شگفتم که در این قبر چرا جا شده ‌ای
 
(علی اکبر لطیفیان)