مرا تو راحت جانی و من تو را نگران

مرا تو راحت جانی و من تو را نگران
گناه کیست که من با توام تو با دگران

اگر بهشت بهایش تو را نداشتن است
جهنم است بهشتی که نیستی تو در آن

به جست‌و جوی تو در چشم خلق خیره شدم
غریبه‌اند برایم تمام رهگذران

نهان چگونه نگه دارمت ز چشم رقیب
چقدر راهزن اینجاست بین همسفران

عجب ز عشق که هر کس روایتی دارد
از این گدازه‌ی آتشفشان در فوران

خموش باش که با دیگران نمی‌گویند
رموز تجربه‌ وحی را پیامبران

فاضل نظری

از باغ مي برند چراغاني ات کنند

از باغ مي برند چراغاني ات کنند
تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند
 
پوشانده اند صبح تو را ” ابرهاي تار“
 تنها به اين بهانه که باراني ات کنند
 
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زنداني ات کنند
 
اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند
 
يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند
 
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند
 
 
فاضل نظری- گریه های امپراتور
 

این رقص موج زلف خروشندهء‌ تو نیست

این رقص موج زلف خروشندهء‌ تو نیست
این سیب سرخ ساختگی، خندهء تو نیست

ای حُسنت از تکلّف آرایه بی نیاز
اغراق صنعتی است که زیبندهء تو نیست

در فکر دلبری ز من بی‌نوا مباش
صیدی چنین حقیر، برازندهء‌ تو نیست

شب‌های مه گرفته‌ مرداب بخت من
ای ماه! جای رقص درخشنده‌ء تو نیست

گمراهی مرا به حساب تو می‌ نهند
این کسر شأن چشم فریبندهء تو نیست

ای عمر! چیستی که به هرحال عاقبت
جز حسرت گذشته در آینده‌ء تو نیست
.
#فاضل_نظری - کتاب اغراق

بهانه//از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند
 
پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند
 
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند
 
ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند
 
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند
 
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند
 
بهانه- فاضل نظری